سامورایی ها؛ حمید مومنی، مصطفی شعاعیان (قسمت اول)


 

 

1114

 

سامورایی ها؛ حمید مومنی، مصطفی شعاعیان
قسمت اول

محمود طوقی

سامورایی های جدال دو اندیشمند بزرگ جنبش مبارزه مسلحانه است بر سر راستی و ناراستی کتاب انقلاب.

شعاعیان در سال ۱۳۵۱ کتاب شورش را نوشت که کمی بعد نام آن را به انقلاب تغییر داد. و در پروسه وحدتش با چریک ها از رهبری سازمان؛ حمید اشرف خواست این کتاب در سازمان به بحث گذاشته شود.

دو نقد بر این کتاب نوشته شد. نقد نخست در یورش ساواک به یکی از پایگاه ها از بین رفت. و سازمان حمید مومنی را مامور نوشتن نقد دوم کرد که حاصل کار «شورش نه، قدم های سنجیده در راه انقلاب» بود. این نقد احتمالا حدود خرداد ۱۳۵۳ نوشته می شود و شعاعیان در بهمن ۱۳۵۳« پاسخ های نه سنجیده به قدم های سنجیده» را می نویسد.

1113

 

یک پرسش

شعاعیان در کتاب انقلاب چه می گوید؟
این کتاب پژوهشی است در مسائل اساسی مارکسیسم؛ حزب، طبقه، روشنفکران انقلابی، شیوه مبارزه و راه رسیدن به سوسیالیسم.

شعاعیان از انقلاب اکتبر شروع می کند و به این نتیجه می رسد که لنینیسم نا گذرگاه کمونیسم است و پیش بینی می کند که چین و کوبا و ویتنام از این ناگذرگاه به کمونیسم نمی رسند و راه رسیدن به کمونیسم نه در همزیستی مسالمت آمیز که در انقلاب فزاینده کارگری در سراسر جهان است.

شورش نه؛ قدم های سنجیده در راه انقلاب
این کتاب در واقع پاسخ چریک ها به مومنی است

که شامل بخش های زیر است:

– دفاع از لنینیسم

– سوسیالیستی دانستن شوروی علیرغم انحرافات رویزیونیستی اش

– ممکن دانستن استقرار سوسالیسم در یک کشور

حق با که بود
بخشی از اختلافات بر سر تعاریف و تفاسیر بود. که اگر فرصت ها از کف نمی رفت جا داشت که در یک بحث عمومی به نتایج درستی برسند. اما اختلافات اساسی بر دو زمینه استوار بود:

۱- نفی یا پذیرش لنینیسم

۲- بد فرجام بودن سیستم حاکم بر کشورهای سوسیالیستی

در بدعاقبت بودن حکومت های کشورهای سوسیالیستی حق با شعاعیان بود هر چند دفاع مومنی از لنینسم به معنای دفاع از سیستم حاکم بر شوروی نبود. مومنی خوش بین بود که رویزیونیسم به نفع سوسیالسم و به نفع طبقه کارگر از سیاست و اقتصاد شوروی به کنار برود.

ریشه انحراف
در مورد ریشه انحراف، شعاعیان انحراف را از زمان لنین می دید و مومنی این انحراف را مربوط می دانست به روزگار استالین و مرگ لنین .

آنچه مسلم است استالینیسم ریشه لنینیسم را در شوروی خشکاند و نظام شوراها را به نظامی توتالیتر تبدل کرد.

دو کادر برجسته
علیرغم همه اختلافات و تندی ها و بعضاً خط و نشان کشیدن ها و عصبانیت ها شکی نیست که مومنی و شعاعیان دو کادر برجسته و کم نظیر در آن دوران بودند و همین دو کتاب کافی است که پی ببریم هر دو از چه پشتوانه تئوریک و از چه درجه از تیزبینی و فراست های بی نظیری بر خوردار بودند.

یک عذر خواهی تاریخی
چپ و چپ نو یک عذر خواهی تاریخی به شعاعیان بدهکار است و این ربطی به موافق بودن یا نبودن ما با آراء و اندیشه های او ندارد. شعاعیان با انگ تروتسکیسم محکوم شد و کنار گذاشته شد چرا که بین انقلاب پی گیر او و تروتسکی شباهت های بسیاری بود اما این تشابه ربطی به تروتسکیست بودن او نداشت.

مومنی چه می گفت

۱- انقلاب (منظور از انقلاب در این بحث تا آخر کتاب انقلاب شعاعیان است) در نفی لنینیسم و نفی ضمنی تمامی انقلاب های سوسیالیستی است

۲- شعاعیان تصور روشنی از لنینیسم ندارد

۳- شعاعیان به انقلاب جهانی باور دارد

۴- شعاعیان باور دارد که شرایط عینی انقلاب درهمه جا وجود دارد و این بر عهده پیشاهنگ انقلابی است که با شروع مبارزه مسلحانه توده ها را به انقلاب بکشاند

۵- طبقه کارگر مطلق بری  از تضاد داخلی است

۶- بورژازی کمپرادور در تکامل خود با امپریالیسم تضاد پیدا می کند و به بورژازی ملی تبدیل می شود.

مومنی ضمن رد این نظرات بر این باور است که این کتاب در موضع دفاع از منافع روشنفکران خرده بورژازی است. و شعاعیان موفق نمی شود تصور روشنی از لنینیسم ارائه دهد و هدف او تمایل به نوآوری و کتاب سازی است.

انقلاب مداوم
در سال ۱۸۵۰ مارکس و انگلس به ایده انقلاب مداوم رسیدند. مارکس بر این باور بود که پرولتاریا ضمن شرکت در انقلاب بورژایی و بدست گرفتن رهبری آن باید انقلاب را تا تحقق انقلاب سوسیالیستی ادامه دهد؛ انقلاب پرماننت .

لنین نیز بر این باور بود که پرولتاریا باید در انقلاب دموکراتیک شرکت کند و در راس آن این انقلاب را به پیروزی برساند و آنرا به انقلاب سوسیالیستی ارتقاء دهد.

در سال ۱۹۰۵ تروتسکی بار دیگر مسئله انقلاب مداوم را مطرح ساخت. تروتسکی معتقد بود که پرولتاریای روسیه ضعیف است و نمی تواند بر دشمنانش فائق بیاید پس باید پرولتاریای پیروز کشور های اروپایی به کمک او بیاید  در نتیجه باید نخست در کشور های اروپایی انقلاب سوسیالیستی بشود.

سوسیالیسم در یک کشور
بعد از پیروزی انقلاب اکتبر رهبران حزب کمونیست شوروی بر این باور بودند که بزودی پیش بینی مارکس متحقق می شود و انقلاب هم زمان در چند کشور اروپایی؛ انگلیس، آلمان و فرانسه بوقوع می پیوندد. اما رفته رفته کارگزاران سیاست خارجی شوروی به این نتیجه رسیدند که امکان جهانی شدن انقلاب نیست و تئوری سوسیالیسم در یک کشور مطرح شد.

شعاعیان چه می گفت:
– سوسیالیسم تنها به گونه ای جهانی شدنی است

– قانون اصلی انقلاب همان جنبش مسلحانه پیشتاز و همان پویش از اندک جنگی بسوی انبوه جنگی است

– شکل انقلاب های تاریخی به دو دسته تقسیم می شود:

۱- قیام

۲- جنبش مسلحانه از اندک به انبوه

شکل اصلی انقلاب های تاریخی جنبش مسلحانه از اندک به انبوه بوده است. و قیام ها حالت استثنایی  داشته اند.

– شورا ها در شوروی در نطفه خفه شدند

– چین و کوبا و ویتنام بجایی خواهند رسید که شوروی امروز رسیده است

– دوری از کمونیزم در غلتیدن در جبهه دشمنان طبقه کارگر، همزیستی مسالمت آمیز، بن بست لنینیزم است.

پاسخ مومنی چه بود
– طرح جهانی کردن انقلاب نفی ضمنی انقلابات رهائی بخش است

– شکل اصلی انقلاب آن گونه که شعاعیان می گوید با واقعیات تاریخی منطبق نیست

زبان شعاعیان
مومنی زبان شعاعیان را در غلطیدن به فرمالیسم ،تک روی و جدا بودن از توده می داند .

حقیقت داستان چه بود؟
زبان شعاعیان در کتاب شورش، زبانی است شاعرانه، گستاخ و جسور، کوبنده و چریکی اما با یک نقض عمده بکارگیری واژه های منسوخ پارسی.

پارسی نویسی یا فارسی سره نویسی از زمان کسروی شروع نشده بود اما کسروی بعنوان مورخ و زبان شناس و رفرمیست مذهبی در فراگیرتر شدن آن نقش داشت. اما از آن جایی که جدا کردن واژه های عربی که دیگر عربی نبودند و در بافت طبیعی زبان فارسی جا افتاده بودند کار درستی نبود بجایی نرسید و راه بجایی نبرد.

درنقد زبان حق با مومنی است تا حدودی. نخست آن که شعاعیان توضیح می دهد این نثر از آن رو استفاده شد که ساواک موفق به کشف نویسنده کتاب نشود اما با تسلیم مهندس عسگریه به ساواک و روشدن هویت شعاعیان آن نثر ضرورت خود را از دست داد. پس کتاب بنام انقلاب تغییر نام داد و نثر تا حدودی تغییر یافت.

بهر روی کتاب انقلاب کتابی است تئوریک و برای خواص نوشته شده است و هیچ اشکالی ندارد که نثر آن نثری ویژه باشد.

کمونیست کیست
شعاعیان کمونیست ها را لایه فرهنگی و آموزگاران طبقه کارگر می داند که خود جزئی از طبقه اند.

اما مومنی نظری دیگر دارد. او می گوید:

۱- طبقه یک مقوله اقتصادی است

۲- کمونیست یک مقوله سیاسی است

۳- در یک جامعه طبقاتی هر کس در هر شرایطی بیک طبقه وابسته است. و در واقع نوع رابطه فرد با وسایل تولید و شکل بدست آوردن فرآورده های مادی تعیین می کند که یک فرد جزء کدام طبقه است.

تناقض
مومنی در یک جا می گوید: ملاک کمونیست بودن عمل انقلابی است نه زندگی اقتصادی و شخصی

و در جای دیگر می گوید: موقعیت طبقاتی افراد را نوع رابطه با وسایل تولید و فرآوردهای مادی تعیین می کند، نه ایدئولوژی. واز قول لنین مارکس را روشنفکر بورژازی می داند.

چند پیش فرض

۱- کمونیزم ایدئولوژی طبقه کارگر است

۲- کمونست ها نمایندگان ایدئولوژی طبقه کارگرند

۳- کمونیست ها  می توانند کارگر نباشند

۴- کمونیست کسی است که یا عضو حزب طبقه کارگر است یا در جهت ایجاد حزب فعالیت می کند.

نتیجه
پس در مورد روشنفکران انقلابی جدا از آن که از کدام طبقه برخاسته اند وابستگی به ایدئولوژی طبقه کارگر و فعالیت آن ها در حزب یا تلاش و همسویی برای تحقق خواسته های طبقه کارگر ملاکی است که آنان را نمایندگان فکری و منافع طبقه کارگر به شمار می آورد و در واقع علیرغم این که ممکن است کارگر نباشند و از دسترنج دیگران زندگی کنند جزء طبقه کارگر به حساب می آیند.

روشنفکر بورژا بودن مارکس هم بیشتر بیک شوخی شبیه است تا یک حرف جدی جدا از آن که گوینده اش چه کسی باشد.

روشنفکر انقلابی
شعاعیان روشنفکران انقلابی را لایه فرهنگی طبقه کارگر می داند که آموزگار و پیشتاز و سازمانده طبقه کارگرند. و همراه بخش آگاه طبقه کارگر حزب طبقه کارگر را می سازند.

اما مومنی بر این باوراست که شعاعیان با آوردن روشنفکران انقلابی به درون طبقه کارگر، مرز بین بخش آگاه طبقه را با روشنفکران انقلابی که پایگاه خرده بورژایی دارند مخدوش می کند تا به دو کار موفق شود:

۱- پنهان کردن ماهیت روشنقکران انقلابی که خرده بورژایند

۲- تحمیل هژمونی روشنفکران انقلابی بر حزب طبقه کارگر

مومنی مارکس را هم روشنفکری بورژا می داند.

در اینجا حق با شعاعیان است روشنفکر انقلابی طبقه کارگر که از نظر ذهنی و آرمانخواهی پرولتری شده است و کار او آموزش و سازماندهی و رهبری و تدوین تجربیات طبقه کارگراست جزء طبقه کارگر است همان طوری که یک روشنفکر با پایگاه کارگری یا دهقانی و خرده بورژایی که آمال و آرزو های بورژازی را تئوریزه می کند جزء طبقه بورژازی به حساب می آید .

یک بحث کلیدی
در مورد رسالت روشنفکر انقلابی بین مومنی و شعاعیان اختلافی اساسی است .

شعاعیان روشنفکر انقلابی طبقه کارگر را فیلسوفی می داند که نخست به کلید رهایی بخش دانش و آگاهی طبقاتی می رسد و سپس تمامی طبقه را در روند زندگی و ستیز طبقاتی آگاه می کند.

اما مومنی چنین رسالتی برای روشنفکر انقلابی قائل نیست. و بر این باور است که کار روشنفکر انقلابی این است که آگاهی سیاسی خود را از پرولتاریای جهانی بگیرد و از طریق مطالعه به پرولتاریای جهانی به پیوندد و تجربیات آنان را به جامعه خود منتقل کند.

«آنان دانش و آگاهی طبقاتی پرولتاریا را خود کشف نکرده اند. شرایط اقتصادی خود جامعه به آن حد از تکامل نرسیده است تا بتواند در درون جامعه چنین شناخت تئوریکی زاده شود» و باقی قضایا.

چنین درکی از قبل کسانی حامل آن بودند. انتقال اصول مدون مارکسیسم-لنینیسم و انطباق خلاقانه آن با شرایط ایران. که حاصلی نداشت. چرا که آن اصول تدوین شده جای چون و چرای بسیار داشت. وحی مُنزل و کلام آسمانی نبود و تدوین کنندگان آن معصومینی فارق از اشتباه نبودند. آخرین اصول تدوین شده راه رشد غیر سرمایه داری بود که دیدیم چه داستان هایی از آن بیرون آمد.

رسالت روشنفکر انقلابی انتقال مفاهیم به تنهایی نیست. این بخشی از کار اوست. فهم و تفکر و تدبر در مسایل کلی بخش مهم رسالت اوست.

حق با شعاعیان است که روشنفکر انقلابی باید خودش را تا سطح یک فیلسوف بالا بکشد به کلید دانش رهایی بخش دست یابد و آنوقت طبقه را به آگاهی برساند.

مبارزه مسلحانه؛ استراتژی یا تاکتیک
شعاعیان بر این باور است که:

– مبارزه مسلحانه همواره درست است

– همواره بایستگی دارد

– همواره دیر است

– قانون اصلی انقلاب همان جنبش مسلحانه پیشتاز و همان پویه شورش از اندک جنگی به انبوه جنگی است

– پیشتاز با جنگ شورشی طبقه را به شورش می کشاند

مومنی اما بر این باور نیست و می گوید:

تصرف قهر آمیز حکومت قانون عمومی انقلاب پرولتری است. ولی قانون اصلی تمام انقلاب های تاریخ جنگ چریکی طولانی مدت نیست.

– اشکال تاریخی مبارزه متنوع است و نمی توانیم هیچ کدام از اشکال مبارزه را مطلق کنیم .

– در کشور ما شکل اساسی مبارزه، مبارزه مسلحانه و مبارزه تشکیلاتی نوع خاص است بدون این که سایر اشکال مبارزه  را فراموش کنیم.

شعاعیان با مطلق کردن و درست بودن مبارزه مسلحانه در واقع تبدیل مبارزه مسلحانه به استراتژی و تاکتیک همه مکان ها و همه زمان ها دچار اشتباه شده است بر خلاف نظر اپورتونیست های راست مبارزه تنها شیوه نوشتن روزنامه و بیانیه نیست. همیشه و همه جا هم مبارزه مسلحانه پیشتاز نیست.

باید به شکل مبارزه نگاهی دیالکتیکی داشت. مبارزه از کار تحقیقاتی و تئوریک و بر گزاری سخنرانی و کنفرانس شروع می شود تا نوشتن بیانیه و عریضه و طومار و اعتصاب و تظاهرات و مبارزه مسلحانه و قیام؛ همانطوری که بعد از شکست کمون پاریس این شیوه مبارزه در دستور کار مارکس و انگلس قرار گرفت. در اینجا حق با مومنی است.

انقلاب سوسیالیستی ملی یا جهانی
شعاعیان برای تز جهانی بودن انقلاب سوسیالیستی چند پیش فرض دارد:

۱- طبقه کارگر طبقه ای است جهانی

۲- مرزها سرچشمه نظام های ضد کارگری است و از نظر طبقه کارگر بمعنای بردگی آدمی و دشمنی انسان ها با هم است

۳- پیشتاز انقلابی در سرزمین پیروز باید نبرد را از مرزها بگذراند و طبقه کارگر آن کشورها را که آمادگی انقلابی ندارند، آمادگی انقلابی ببخشد و به شورش کشاند.

استناد شعاعیان به نوشته های مارکس و انگلس است که  انقلاب سوسالیستی را یک انقلاب ملی نمی دانستند .

اما  مومنی بر این باور بود که پیش بینی مارکس و انگلس برای انقلاب واحد در کشور های صنعتی بوقوع نپیوست و با وارد شدن سرمایه داری به فاز امپریالیستی طبق ارزیابی لنین انقلابات رهائی بخش عمده شده است. و وظیفه کمونیست ها شرکت در این انقلابات و فرا رویاندن آن به انقلاب سوسیالیستی در یک کشور معین است. و صدور انقلاب تنها با همکاری و کمک به سازمان های انقلابی میسر است که هم اکنون با رشد رویزیونیسم در کشور های سوسیالیستی و مقدم دانستن رفاه داخلی به همکاری جهانی در حد ناچیزی است و آن هم اختصاص به احزاب اپورتونیست و گوش به فرمان دارد.

صدور انقلاب
بعد از پیروزی انقلاب اکتبر در ذهن رهبران به قدرت رسیده این باور و خوش بینی بود که اروپا آماده انقلاب است و آن ها باید با دخالت مستقیم وغیر مستقیم خود اروپا را به انقلاب بکشانند. اما سیر حوادث نشان داد که این باور بجایی نمی رسد و بهتر است به فکر تحکیم مواضع خود باشند از اینجا مسئله تحقق انقلاب سوسیالیستی در یک کشور مطرح شد. و بین تروتسکی و استالین اختلاف پیش آمد.

تروتسکی بر این باور بود که تحقق سوسیالیسم در یک کشور ممکن نیست.

جمع بندی کتاب پاسخ مومنی
مومنی در این کتاب در لباس یک لنینیزم معتقد ظاهر می شود در زمینه هایی حق با اوست و در عرصه هایی هم حق با او نیست. اشکالی هم ندارد. آنجا که اشتباه می کند از بزرگی او چیزی کم نمی شود. در یک بحث تئوریک قرار نیست همه جا حق با یک نفر باشد.

اما در این پاسخ گویی یک انتقاد جدی به مومنی وارد است، و آن خائن دانستن تروتسکی، ملکی و بر خوردهای تند با شعاعیان است.

در یک بحث تئوریک جای اتهام زدن نیست مهم نیست که ایزاک دویچر، وثوقی، ملکی یا شعاعیان چه می گویند. باید استدلال کرد باید با آوردن اسناد متقن نشان داد که کدام اندیشه به خطاست. هیچ دلیلی وجود ندارد که انتقاد سوسیالیست های راست به صواب نباشد.

پاسخ شعاعیان
شعاعیان پاسخ خود را در نیمه های دوم سال ۵۳ می نویسد؛ پاسخ های نسنجیده به قدم های سنجیده.

طبقه؛ مقوله ای اقتصادی یا اجتماعی
مومنی طبقه را مقوله ای اقتصادی می داند.
اما شعاعیان طبقه را مقوله ای اجتماعی می داند که اقتصادی را نیز در دل خود دارد.
طبقه بعنوان مقوله ای اجتماعی تعریف جامعتری است هر چند که تعریف مومنی نیز غلط نیست.

کمونیست جز کدام طبقه ست
مومنی کمونیزم را ایدئولوژی طبقه کارگر می داند و کمونیست ها را نمایندگان طبقه کارگر می داند که لزوماً  کارگر نیستند. بهرحال یا عضو حزب طبقه کارگرند یا در جهت ایجاد چنین حزبی فعالیت می کنند اما اگر هر کمونیستی کارگر نباشد جزء طبقه دیگری است و نمی توان آن را جزء طبقه کارگر بحساب آورد. مومنی طبقه را یک مقوله اقتصادی و کمونیست را یک مقوله سیاسی می داند.

شعاعیان اما جدا از آن که طبقه را مقوله ای اجتماعی می داند بر این باوراست که برای تعیین جایگاه طبقاتی عناصر پیشرو موقعیت خانوادگی او ملاک نیست. ملاک آن است که در کدام سنگر از سنگرهای طبقاتی مبارزه می کند. و امکان ندارد یک فرد کمونیست باشد، آگاه ترین، نخبه ترین، کوشاترین عضو حزب طبقه کارگر باشد اما به طبقه دیگری تعلق داشته باشد. پس هر عضو حزب که کمونیست است جدا از آن که کارگر باشد یا نه، جزء طبقه کارگر به حساب می آید.

یک نکته مهم
مومنی در تعیین جایگاه روشنفکر انقلابی دچار خطا می شود و حق با شعاعیان است. وضعیت طبقاتی یک روشنفکر انقلابی را آرمان ها و ایدئولوژی او تعیین می کند. نه وضعیت طبقه ای که او در آن زاده شده است.

روشنفکران و تعلق طبقاتی
مومنی بر این باور است که در هر دوره رابطه افراد با وسایل تولید و چگونگی معیشت، وضعیت طبقاتی افراد را تعیین می کند. برده -برده دار، رعیت -فئودال، کارگر-سرمایه دار. آن کس که نیروی کار خود را می فروشد یا به رایگان به دیگری می دهد؛ برده، رعیت، کارگر است و آن کس که از ثمره کار دیگران استفاده می کند برده دار، فئودال و سرمایه دار است. در این سه دوره حتی دوره سوسیالیسم کلیه کسانی که کار فکری می کنند و از دسترنج دیگران استفاده می کنند روشنفکران برده دار، فئودال و بورژازی نامگذار ی می شوند حتی در دوران سوسیالیسم.

شعاعیان می گوید در این تقسیم بندی یک نکته مهم فراموش شده است. در هر دوره ای طبقه انقلابی روشنفکران خاص خودش را در دل آن فرماسیون شکل می دهد که گر چه از دسترنج برده، رعیت و کارگر استفاده می کنند اما روشنفکر دوره بعدی به حساب می آیند.

جنبش انقلابی بردگان روشنفکران فئودال را در بطن خود پرورش می دهد و جنبش انقلابی دهقانی روشنفکران بورژازی را و جنبش انقلابی کارگری روشنفکران پرولتری را و در مرحله سوسیالیسم ما با رو شنفکران سوسالیسم روبرو هستیم .

نکاتی پیرامون ۷ مقوله روشنفکر
مومنی هفت مقوله در مورد روشنفکر مطرح می کند :

– روشنفکر

– روشنفکر انقلابی

– افراد آگاه طبقه

– انقلابی حرفه ای

– سازمان پیشاهنگ

– عضو حزب

۱- اطلاق روشنفکر که ترجمه انتلکتوال فرنگی است به کلیه کسانی که کار فکری می کنند در مقابل کسانی که کار یدی می کنند امر غلطی است. چرا که مقوله روشنفکری از مشروطه ببعد در ایران مطرح شد و با شنیدن آن شنونده به اندیکاتور نویس فلان اداره فکر نمی کند بلکه فردی به نظرش می آید که در زمینه فرهنگ و سیاست اندیشه ای نو و مدرن دارد.

۲- هر طبقه ای روشنفکر خاص خودش را دارد و ما در عصر جدید با ۳ دسته روشنفکر روبروئیم:

– روشنفکر خردبورژازی

– روشنفکر بورژایی

– روشنفکر پرولتری

که جایگاه هر کدام را آرمان ها و اندیشه هایشان تعیین می کند نه چیز دیگر.

۳- روشنفکر انقلابی، انقلابی حرفه ای، پیشاهنگ انقلابی و عضو حزب با تفاوت های جزیی مراد روشنفکران انقلابی هستند که به نسبت هایی در خدمت آرمان رهایی طبقه کارگر قرار می گیرند و همگی جزء طبقه کارگر به حساب می آیند.

۴- افراد آگاه طبقه کارگر؛ کارگرانی هستند که خود را تا سطح نظری روشنفکران انقلابی بالا کشیده اند و در رهبری و هدایت طبقه قرار می گیرند و کارگر بودن آن ها ربطی به کار بعدی آنان در کارخانه  ندارد. آمدن آنان به حزب باعث می شود که آنان چون روشنفکران انقلابی به شکل حرفه ای به کار سیاسی بپردازند.

رویزیونیسم خروشچفی  یا امپریالیسم خروشچفی
مومنی بر این باور است که انقلاب اکتبر یک انقلاب سوسیالیستی بود که پس از ۴ سال جنگ داخلی بر ضد انقلاب پیروز شد. و بعد از مرگ لنین استالین توانست سوسیالیسم را مستقر کند.

اما از استالین ببعد رشد افکار خرده بورژایی در حزب و دولت باعث گسترش رویزونیسم در سیاست داخلی و خارجی شوروی شد. اما کار تمام شده نیست. و پرولتاریا اگر هشیار نباشد رفته رفته مهار حزب و دولت را از دست خواهد داد و بورژازی  به شوروی بر می گردد.

شعاعیان اما کار را تمام شده می داند و به امپریالسیم خروشچفی باور دارد. شعاعیان می گوید: انقلاب اکتبر در واقه نوعی بُل گرفتن لنین بود، نوعی کودتا. بدون آن که حزب کمونیست امادگی داشته باشد. که طبیعتاً باید در یک جنگ توده ای طولانی مدت آماده می شد. ماشین دولتی را از آن خود کرد اما آن را نابود نکرد بلکه تصاحب کرد. بهمین خاطر افسران تزاری را بکار بازگرداند، سربازی را اجباری کرد. در حالی که در ارتش سرخ باید همواره همه امور داوطلبانه باشد.

پرولتاریا بعد از ۴ سال جنگ داخلی مضمحل شد و شوراها که نمود حکومت کارگران بود در نطفه خفه شد. عاقبت کار تز همزیستی مسالمت آمیز با ضد انقلاب بود.