جستارهایی پیرامون انسان و جامعه (قسمت ششم)


 

 

جستارهایی پیرامون انسان و جامعه – جستار ششم

محمود طوقی

 

۵۱
کتاب سرمایه مالی، نوشته رودلف هیلفردینگ، ترجمه احمد تدین ویراستاری محمود صدری

7037

اهمیت این کتاب
رودلف هیلفردینگ در سال ۱۹۱۰ این کتاب را نوشت. برای رسیدن به اهمیت این کتاب باید کمی بعقب برگشت و دید چرا این کتاب نوشته شد و اهمیت نوشتن آن در آن روزگار چه بود.

مارکس و منتقدینش
مارکس در پی نقد سوسیالیست های پیش از خود به نگرش مادی از تاریخ رسید و از این دیدگاه عنصر ضرورت تغییر را بیرون کشید و گفت لازمه تغییر نیازی به رحم و شفقت بورژوازی برای بهبود وضعیت کارگران ندارد. این سرنوشت در ناصیه نظام سرمایه داری پیشاپیش نوشته شده است. سرمایه دار ی نه بخاطر نقد اخلاقی ش و نه بخاطر ترحم و شفقتی که زحمت کشان نیازمند آنند بلکه بخاطر ضرورتی که در تغییر مناسبات تولید نهفته است باید تغییر کند.

فقر فلسفه در سال ۱۸۴۷ در نقد فلسفه فقر پرودون و مانیفست در سال ۱۸۴۸برای پی ریزی اصول موضوعه سوسیالیسم نوشته شد.

بدنبال تدوین اصول موضوعه نگاه مارکس به نظریه ریکاردو و اسمیت کشیده شد؛ کار بعنوان منشا ارزش. از نگرش انتقادی به این نظریه مارکس به نظریه ارزش اضافی و قانون ارزش رسید. که تبلورش در جلد نخست سرمایه است که در سال ۱۸۶۷ انتشار یافت. در این زمان در جنبش کارگری و سازمانش بین الملل اول بین طرف داران مارکس، باکونین، پرودون و بلانکی بحث هایی جدی بر سر اصول و چشم اندازها بود.

دو نگرش هم  در جنبش کارگری ایجاد شده بود:
مصالحه با دولت سرمایه داری
و انقلاب برق آسا

مارکس در جلد نخست کاپیتال به تمامی پرسش ها پاسخ نداده بود و پرسش های بی پاسخ محول شده بود به جلد های بعدی.
در همین گیر و دارد مارکس درگذشت و جلد دوم و سوم را انگلس با جرح و تعدیل هایی منتشر کرد اما منتقدین قانع نشدند و گفتند جلد دوم و سوم ادامه اندیشه های مارکس و پاسخ به پرسش ها نیست جلد نخست سخن از قانون ارزش و عاملیت مطلق کار کارگر و ارزش اضافی ست و جلد سوم تحلیل ارزش کل است و در تناقض با جلد اول است پس مارکس به ناگزیر تاثیر بازار را پذیرفته است.

از سویی دیگر آنارشیست ها و سویی دیگر سوسیالیست های رادیکال بر آن بودند که جامعه توان تحمل بلوغ مورد نظر و رسیدن جامعه به مرحله انقلاب را ندارد و باید بر نظم سرمایه داری شورید و جناح راست جنبش کارگری هم انقلاب به شیوه مارکس را ناممکن می دانست.

گرداب سرمایه داری
مارکس بر این نظر بود که سهم سرمایه ثابت مدام افزایش می یابد و سهم سرمایه متغیر (کار زنده که بخش ارزش زای تولید است) کاهش می یابد وبا افزایش نسبت سرمایه ثابت به سرمایه متغیر یا همان ترکیب ارگانیک سرمایه سود سرمایه کاهش می یابد و سرانجام سرمایه داری را به گرداب مرگ می کشاند. و این بحران از کشور های صنعتی شروع می شود.

پیش بینی نامتحقق
سرمایه داری اما موفق شد بر بحرانی که مارکس پیش بینی کرده بود فائق بیاید و تز فروپاشی قریب الوقوع سرمایه داری بزیر سئوآل رفت و پرسش هایی بمیان آمد:
سرمایه داری چگونه توانست خود را احیا کند
آیا بین اندیشه های مارکس با واقعیات موجود نسبتی هست
آیا هنوز اندیشه مارکس به قوت خود باقیست
اگر بتوان با اصلاح کار را پیش برد آیا انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا لازم است؟

مرگ انگلس
یک سال بعد از چاپ جلد سوم کاپیتال انگلس درگذشت و کائوتسکی در راس قرار گرفت. و می باید به پرسش های به میان آمده او پاسخ بدهد مهم ترین پرسش و نقد در این دوران نقدی بود که بوهم -باورک در کتاب پایان نظام مارکسی منتشر کرد. کائوتسکی مرد این میدان نبود پس کسی دیگر باید به میان می آمد و پاسخ او را می داد.

رودلف هیلفردینگ

2297

این فرد کسی نبود جز رودلف هیلفردینگ با دو کتاب:
نقد بوهم-باورک بر مارکس در سال ۱۹۰۴
و کتاب سرمایه مالی در سال ۱۹۱۰

اهمیت کتاب سرمایه مالی در این است  که ضمن بازخوانی اقتصاد سیاسی مارکس نحوه ورود سرمایه داری را به قرن بیستم تشریح می کند و ضمن وارد کردن نقدهایی هوشمندانه به نظریه اقتصادی مارکس آن را از تنگناهایی می رهاند و راهی تازه بسوی جامعه آرمانی سوسیالیسم می گشاید و گسل های موجود را در جنبش کارگری پر می کند. این کتاب بر این نظریه بنیانی استوار است که سرمایه داری از مرحله تولید کالایی فراتر رفته است و همین امکان تازه ای به او برای ارزش افزایی و سود آفرینی داده است این تحول سرمایه صنعتی و تجاری را تحت سیطره سرمایه مالی درآورده است که صورت بندی تازه ای در انکشاف سرمایه داری ست.

هیلفردینگ در این کتاب می کوشد کار ناتمام مارکس و انگلس را در زمینه اقتصادی توضیح دهد و فرجامی برای سرمایه داری ترسیم کند که جوهرش همان است که مارکس گفته بود اما سیمای بیرونیش چیز دیگری ست.
هیلفردینگ می گفت سیمای رابطه کار و سرمایه نه در محتوا بلکه در شکل از زمان مارکس ببعد تغییر کرده است. و انباشت سرمایه از تمرکز ساده در بنگاه های مجزا به تمرکز پیچیده در کارتل ها و تراست ها رسیده است.
هیلفردینگ بر این عقیده بود که بنگاه شرکت شده وارد پیوندی هم افزا با بانک می شود و سرمایه مالی شکل می گیرد که دیگر رفتارش منحصر به تولید کالا نیست بلکه سرمایه مالی به شرکت ها و بانک ها امکان این را می دهد که بخشی از سود بنگاه های تولیدی و تجاری را از آن خود کنند و بدین ترتیب سرمایه داری مالی انحصاری بر سرمایه داری کالایی رقابتی تفوق می یابد. گام دوم سرمایه مالی صدور سرمایه و تسخیر جهان است و این کار به او این امکان را می دهد تا بخشی از ارزش اضافی دیگر کشورها را به درون خود بکشد و بهمین خاطر پیش بینی مارکس برای کاهش نزولی سود و افتادن در گرداب بحران متحقق نشد و سرمایه داری از هلاکت گریخت.

زاویه با مارکس
هیلفردینگ در چگونگی انقلاب با مارکس زاویه پیدا می کند و به این نتیجه می رسد که طبقه کارگر می تواند به سرمایه مالی چیره شود و منابعش را تملک و دولت حامی ش را قبضه کند.
هیلفردینک چون مارکس فروپاشی سرمایه داری را محتوم می دید نه بزودی  و ارتجالی بلکه این فروپاشی را تابع کنش آگاهانه جامعه می دانست. از سویی دیگر می گفت گذار سرمایه داری به سرمایه مالی امکان انقلاب را بوجود آورده است نه خود انقلاب را.

مرزبندی با لنین
هیلفردینگ گذار سرمایه داری به سرمایه مالی را آخرین مرحله سرمایه داری بر خلاف لنین نمی دانست بلکه براین باور بود که برای سرمایه داری امکان این هست که سیماهای دیگری بخود بگیرد و بتواند بحران های خود را پشت سر بگذارد. در حالی که لنین در کتاب مستطابش «امپریالیسم آخرین مرحله سرمایه داری» آخرین تلاش و فروپاشی سرمایه داری را می بیند.

لنین و بوخارین
بوخارین در سال ۱۹۱۵ امپریالیسم اقتصادی جهانی را با الهام از کتاب سرمایه مالی نوشت.
و لنین هم در نوشتن کتاب امپریالیسم آخرین مرحله سرمایه داری الهاماتی کم و بیش از این کتاب گرفت.
لنین هرچند هیلفردینگ را بخاطر فاصله گرفتن از نظریه پولی مارکس سرزنش کرد اما با کلیت کتاب موافق بود.
اتوباوئر سرمایه مالی را جلد چهارم سرمایه نامید و کائوتسکی آن را تکمله جلدهای دوم و سوم به حساب آورد و هیلفردینگ را بعنوان مهم ترین سوسیالیست پس از مارکس بحساب آورد و عده ای این کتاب را سنجه ای مطمئن برای شناسایی توانایی ها و ناتوانی مارکس در تبیین نقش پول در اشکال جدید سرمایه داری بشمار آورند.

کتاب سرمایه مالی در دهه ۱۹۴۰ ببعد نیز تاثیرات خودش را داشت پل سوئیزی و پل باران و هری مگداف از نظرات هیلفردینگ متاثر بودند.

۵۲
کتاب «جاسوسی در حزب»

7038

این کتاب مبتنی ست بر اسناد اشتازی؛ سازمان امنیت آلمان شرقی و مصاحبه قاسم نورمحمدی با حسین و فریدون یزدی.

‌شرح داستان
دکتر مرتضی یزدی از اعضا ۵۳ نفر بود در سال ۱۳۱۶ دستگیر و در سال ۱۳۲۰ از زندان رضا شاه آزاد شد. بعد از آزادی از رهبران حزب توده بود تا سال ۱۳۳۳  که دستگیر و در زندان تواب شد و نامه به شاه نوشت. و طلب بخشش کرد.
حسین و فریدون پسران او بودند که در فاصله سال های ۳۴-۱۳۳۳ برای تحصیل به آلمان شرقی رفتند.
آن دو از دو جهت توانستند با رهبری حزب در تماس باشند و به کارهای مهم گماشته شوند از جمله مترجم رادمنش دبیر اول حزب و رضا روستا دبیر اتحادیه کارگری حزب نخست بخاطر پدرشان و دوم بخاطر نسبت خانوادگی که با همسر رادمنش دبیر اول حزب داشتند.
حسین یزدی از همان آغاز ورود به آلمان شرقی به خدمت ساواک در آمد. او ساواک را از تمام فعل و انفعالات داخل حزب آگاه ساخت و هم‌چنین از نامه‌های سری حزب عکس‌برداری می‌کرد و آ‌ن‌ها را همراه با نشانی فرستندگان، به مرکز سازمان امنیت ایران در شهر کلن آلمان غربی ارسال می‌کرد.

حسین و فریدون یزدی به دنبال دستبرد به گاوصندوق منزل رادمنش در اکتبر ۱۹۶۱ دستگیر و زندانی شدند. فریدون در سال ۱۹۶۹ و حسین پس از ۱۶ سال به هنگام سفر شاه به آلمان شرقی و به خواست او آزاد و هر دو برادر به ایران فرستاده شدند. حسین یزدی بعد از آزادی از زندان و بازگشت به ایران، به همراه پدرش به دیدار شاه رفت و در تلویزیون مشغول بکار شد. با شروع در گیری های مردم و حکومت پهلوی برادران یزدی از ایران خارج شدند.

اصل داستان چیست
این که برادران یزدی چگونه در آن حزب بی در وپیکر شلتاق می زدند و با زن دبیر اول رابطه عاطفی برقرار می کردند و در زیر گوش دایناسورهای حزبی با ساواک مستقر در آلمان غربی رابطه برقرار می کردند و از گاوصندوق شورای متحده کارگری برهبری رضا روستا پول های اتحادیه را به سرقت می بردند و از گاو صندوق رادمنش دبیر اول حزب اسناد و نامه ها و اسامی و آدرس های توده ای ها را در ایران به ساواک می رساندند که یک جزء کوچکش دستگیری سازمان اصفهان با ۹۰ توده ای از همه جا بی خبر بود، فرع داستان است. اصل داستان چیز دیگری ست. مهم تبیین کاری ست که حسین یزدی می کند.

نخست ببینیم حسین یزدی همکاری همه جانبه اش را چه گونه تئوریزه می کند:
«با خواندن این نامه‌ (نامه پدرش دکتر یزدی بر علیه کیانوری) کینه عمیقی نسبت به کیانوری احساس می‌کردم، در فکر انتقام بودم. از حزب توده و سیاست حزب زده شدم.»(ص ۵۶)
«از حزب توده بیزار شده بودم. به رهبران و به برنامه و آماج‌های حزب بی‌ایمان شده بودم. از محیط بسته و حاکمیت بوروکرات حزبی خسته شده بودم.»(ص ۵۸)

تا اینجا می شود حسین یزدی را فهمید. از محیط پر از توطئه و باند بازی و پر از دروغ و دغل حزبی چیز دیگری جز این بیرون نمی آید.
اما حسین یزدی در این جا متوقف نمی شود. به آلمان غربی می رود و به خدمت ساواک در می آید. و به همین جا هم متوقف نمی شود. تمامی نام و نشان توده ای های داخل ایران را تا لحظه دستگیری به ساواک می دهد. و بعد از آزادی از زندان المان شرقی از ساواک می خواهد او را به تهران بخوانند تا در شکنجه توده ای شرکت کند نگاه کنیم؛
افتخار هم می کردم که توده ای ها را لو بدهم.» (ص ۶۰)
«من از توده‌ای‌ها متنفر بودم.»(ص ۶۱)
من چنان از سوسیالیزم متنفر بودم که دلم می‌خواست مسلسلی داشته باشم و آدم بکشم ‌(ص ۱۷۷)
«من در خدمت ساواک پای‌بند هیچ قول و قراری نبودم. تنها هدف من ضربه زدن به حزب توده بود و در این راه حتی برای راضی کردن فریدون‌ (برای دست‌‌برد به گاوصندوق خانه رادمنش) حاضر بودم که به او دروغ بگویم و دروغ هم گفتم!»

موجودات فرومایه ای از این دست که در اسفل السافلین دنائت سقوط کرده اند در طول تاریخ مبارزات آدمی برای بهروزی و رسیدن به جامعه ای انسانی کم نبوده و نیستند و نخواهند بود. اما سقوط کرامت های انسانی و رسیدن به این مرحله از پستی و فرومایگی در شرایط ویژه ای ثبت شده است در اردوگاه های آلمان هیتلری و در زیر شکنجه هایی که بیشتر به جراحی روح شبیه است تا شکنجه. اما برای کسی چون حسن یزدی که در همان پشت پرده آهنین به قبل روابط و خویشاوندیش با رهبران در بالا بالاها بود و از سه جا حقوق می گرفت و یک پایش در آلمان غربی بود و راه برای هر کاری برایش باز بود چه نیازی به این درجه از فرومایگی، چه نیازی به این همه نفرت و دنائت. نمی شود این همه فرومایگی را با فراکسیونیسم حزبی و کینه های شخصی و شکست پشت شکست توضیح داد. نمی شود نفرت از حزب توده را با درخواست برای شکنجه توضیح داد. نمی شود برای پول و هر چه دیگر نام ها و نشان ها را به تمامی به ساواک داد در حالی که می دانی با شکنجه و مرگ روبرو خواهند بود.

باید دلیل دیگری  برای این همه پستی و فرومایگی یافت. اصل داستان آنالیز موجوداتی چون حسین یزدی ست.

۵۳
تفاوت «لیبرالیسم» با «نولیبرالیسم»

newliberalism

لیبرالیسم همان نئولیبرالیسم نیست هر چند عده ای تلاش می کنند نشان دهند یکی ست.
۱- تفاوت این دو در نوع بازار است. در نزد لیبرال ها بازار آزاد بازاری ست بدون رانت. اما در نزد نئولیبرال ها هر نوع رانتی را در بازار آزاد می دانند.
۲- نولیبرالیسم  فرزند نامشروع سرمایه داری جهانی ست و اصرارش بر سپردن همه کارها بدست بازار دور زدن منافع ملی ست.
۳- لیبرالیسم هنوز درجاتی از عدالت اجتماعی در خود دارد، اما نولیبرالیسم به کلی دشمن هر نوع عدالت اجتماعی است.
۴- لیبرالیسم در قالب دولت-ملت تعریف می شد، اما نولیبرالیسم نقیض دولت-ملت است و ماهیت جهانی و جهان وطنی دارد.

۵۴
رویای شیرین گذشته

7039 

داوطلبان «بریگاد بین الملل آزادی» از پاریس

تکرار دوباره تجربه بریگادهای بین المللی اسپانیا و عضو شدن در یکی از گردان های انقلاب جهانی رویای شیرینی ست که بنظر نمی رسد در دوران ما تکرار شود. تکرار نمی شود و ما مشغول ذمه دل خودمان می شویم.
رومن رولان می گوید که این یک رویای عام برای همه جوانان آرمان گرای نیمه اول  قرن بیستم بود. در جایی خواندم عبدالحسین نوشین آن هنرمند بی بدیل تئاتر هم داوطلب شرکت در یکی از این بریگاد ها بود.
بریگادهای بین الملل کانون جاذبه ای بود که همه هواخواهان دگرگونی جهان کهن را برای ساختن دنیایی نو فرا می خواند. از آن دوره یک قرن گذشته است.
حجم جنگ و جنایت و تبعیض و حوادث ناگوار هم چنان زیاد است و بر خلاف قرن گذشته دیگر کسی نیست که آن هارا به عنوان علایمی از ناعادلانه بودن جهان بر سر چار راه ها فریاد کند. همه عادت کرده اند که بشنوند و بگذرند انگار که طبیعی  است سیصدنفر نیمی از کل ثروت دنیا را در اختیار داشته باشند و بعضی از آن ها مثل بیل گیتس، زاکر برگ و جابز قهرمانان این جهان باشند و جای قهرمانان قرن قبل را بگیرند و همه جا جار بزنند که آن قهرمان های گذشته چه جنایت ها که نکرده اند و اکنون باید دنبال قهرمانان هالیود بود.
رویای زیبای امریکایی  همه جا تبلیغ می شود و این رویا چیزی نیست جز بیل گیتس کار آفرینی که از هیچ به مقام ثروتمندترین مرد جهان بدل شد. برند امروزه جهان قهرمانانی از این دست است. برندی دروغین که همه می توانند بیل گیتس باشند. و انکار این امر که تغییر جهان ممکن نیست و اتحاد همه با هم سر از جهنم استبداد حزبی در می آورد، یکی ازبزرگترین مغلطه هایی که در زرادخانه ارتجاع جهانی مدام ورز داده می شود تا سهل الهضم ذهن های جوان باشد.

شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار شب دیگر باید انتظار کشید